X
تبلیغات
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟!


از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟!

زمین که لطف ندارد از آسمان چه خبر...؟

همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر....
ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.
بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.
با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند، يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،
به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است..
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم..
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.
2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
برندگان به زودي فراموش ميشوند!
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.
2.. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ....
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند ...
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟
 
با نشاط باشید
 
نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1391ساعت 21:39 توسط ونوس|

سلام

می خواستم یه متن قشنگ ادبی بنویسم و کلی مقدمه و ... ولی وقت نشد (2،3 ساعت دیگه باید راه بیفتیم و یه عالمه کارایی که هنوز انجام نشده) !

دارم میرم سفر. امیدوارم اون جا به اینترنت دسترسی داشته باشم که بتونم به سیارک سر بزنم.

خلاصه که پیش پیش سال نو رو به همگی تبریک میگم. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشین.

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 10:32 توسط ونوس|

سلام

نمی خواستم از غم و غصه و ناراحتی تو سیارک حرفی بزنم. ولی دیگه خیلی بهم فشار اومد!

نمی دونم دقیقا چم شده!!! ولی بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که هر وقت آدم ناراحته یا حالش خوش نیست یا ... و نمی دونه چشه... حتما از یه ارزشی فاصله گرفته که باعث شده این جوری بشه. همین

خدایا کمک

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 18:8 توسط ونوس|

سلام

چند روز بود هم کامپیوترم هم خط اینترنت داغون شده بودن!

از اونجایی هم که بنده هنوز نیمچه مهندسی بیش نیستم... نتونستم خودم مشکل کامپیوتر رو حل کنم!

البته جناب برادر گرامی مان هم که تازه عقد کرده و ..... ما رو فراموش کرده.وقتی میاد خونه بهش میگم مهندس الان که خونه ای این کامپیوتر رو درست کن. میگه خستم. خواب که چه عرض کنم بیهوش میشه و صبح علی الطلوع (درست نوشتم؟!) میره سر کار و از اونجام همراه نامزد گرامی میرن میچرخن و ... دوباره شب خسته و کوفته برمیگرده خونه!

بله خلاصه که اعتیاد به ایترنت خیلی بده! چند روز بود احساس خلا می کردم! الان هم با هزار تا سلام و صلوات کامپیوتر روشن شد و به ایترنت هم وصل شد!!! گفتم تا دوباره خاموش نشده آخرین وصیت هام رو قبل از امتحانا بکنم.

بنده از همین جا از همه ی افرادی که به این وبلاگ یه سرکی میزنن خواهشمندم که مرا دعاااااا کنید. بازم آخر ترم شد و یادم افتاد چقدر خوب میشد که از اول ترم مثل آدمیزاد درسام رو میخونم که وضعیتم این نشه!

*خوندن اکثر درس های عمومی عذابه!

*امتحانام از یکشنبه شروع میشه. بازم التماس دعاااااا

*یه وقت فکر نکنین خواهر شوهر بازی در میارماااا !

*بر اساس آخرین خبر هایی که چند ذقیقه قبل به دستم رسید: با وجود این که کمتر از ۴۸ ساعت به تاریخ امتجان یکی از درس ها مانده... استاد گرامی برایمان پروژه ایمیل فرموده اند که انجام دهیم   

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 0:1 توسط ونوس|

این راه ها به نظرم خیلی قدیمی و تکراری شده:

نوشتن از بیماری یکی اعضای خانواده تا این که اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم می شوم و ...

اما تو یه سایتی راه های جدیدی پیدا کردم (از زبان یکی از دانشجویان محترم این مرز و بوم):

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد در برگه ی امتحان:

روشی پلید

درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

"در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم".

نمره ی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.

صم بکم عمی فهم لایعقلون

درس معارف بود. می دانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است. با عرض خسته نباشید به خودم جزئیات مطالب و محتوای درس را نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم نا آشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای ... گفته بود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود:

"جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم."

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.

اگر دین ندارید لااقل دلم را شاد کنید

محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمره ی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:

"من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید."

 نمرهی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.

وساطت حافظ

استاد ... دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش. عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ می خواند و چشمانش پر از اشک می شد. سوالات چی.....؟  نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمی گرفتم. قبل از امتحان سری به اینترنت زده بودم و واژه ی "شهباز" (قسمتی از فامیلی استاد)  را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم :

"جناب استاد من که "حافظ" را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه می شود، این بیت آمد:

*خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام*     *این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند*

*شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست*     *این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند*

 بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود. خدایا مرا ببخش.

تصویر منو شطرنجی کنین

امتحان نظریه های جامعه شناسی و ... . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاهها هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10 نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی می داد. با یکی از بچه ها شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمی دهم اما نمره ی بالای 18 می گیرم. برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم سوالات را خوب جواب دادم .فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:

"موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در دانشگاهها در طی 16 سال اخیر."

 19 گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.

اگه مردی منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 می شدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!! کلاس را یدک می کشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود و چندان نمی شد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:

"جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود. اگر ترم بعد با ما درس برمی دارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید."! خدایا سه تا نقطه!!!

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:42 توسط ونوس|


مطالب پيشين
» چه موقع به خوشبختي خواهيم رسيد؟
» سفر
» !
» شروع امتحانات
» آخر برگه ی امتحانات
» 30 ام آذر
» السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
» باران
» Email خودمون رو پس بگیریم!
» رمز موفقیت
Design By : Pars Skin